اين داستان به اواخر قرن 51بر مي گردد. در يك دهكده كوچك نزديك نورنبرگ خانواده اي با81بچه زندگي مي كردند. براي امرار معاش اين خانواده بزرگ، پدر مي بايستي81ساعت در روز به هر كار سختي كه در آن حوالي پيدا مي شد تن مي داد. در همان وضعيت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 81بجه) رويايي را در سر مي پروراندند. هر دوشان آرزو مي كردند نقاش چيره دستي شوند، اما خيلي خوب مي دانستند كه پدرشان هرگز نمي تواند آن ها را براي ادامه تحصيل به نورنبرگ بفرستد.
يك شب پس از مدت زمان درازي بحث در رختخواب، دو برادر تصميمي گرفتند. با سكه قرعه انداختند و بازنده مي بايست براي كار در معدن به جنوب مي رفت و برادر ديگرش را حمايت مالي مي كرد تا در آكادمي به فراگيري هنر بپردازد، و پس از آن برادري كه تحصيلش تمام شد بايد در چهار سال بعد برادرش را از طريق فروختن نقاشي هايش حمايت مالي مي كرد تا او هم به تحصيل در دانشگاه ادامه دهد.
آن ها در صبح روز يك شنبه در يك كليسا سكه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن هاي خطرناك جنوب رفت و براي 4 سال به طور شبانه روزي كار كرد تا برادرش را كه در آكادمي تحصيل مي كرد و جزء بهترين هنرجويان بود حمايت كند. نقاشي هاي آلبرشت حتي بهتر از اكثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصيلي او درآمد زيادي از نقاشي هاي حرفه اي خودش به دست آورده بود.
وقتي هنرمند جوان به دهكده اش برگشت، خانواده دورر براي موفقيت هاي آلبرشت و برگشت او به كانون خانواده پس از 4 سال يك ضيافت شام برپا كردند. بعد از صرف شام آلبرشت ايستاد و يك نوشيدني به برادر دوست داشتني اش براي قدرداني از سال هايي كه او را حمايت مالي كرده بود تا آرزويش برآورده شود، تعارف كرد و چنين گفت: آلبرت، برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا مي تواني به نورنبرگ بروي و آرزويت را تحقق بخشي و من از تو حمايت مي كنم.
تمام سرها به انتهاي ميز كه آلبرت نشسته بود برگشت. اشك از چشمان او سرازير شد. سرش را پايين انداخت و به آرامي گفت: نه! از جا برخاست و در حالي كه اشك هايش را پاك مي كرد به انتهاي ميز و به چهره هايي كه دوستشان داشت، خيره شد و به آرامي گفت: نه برادر، من نمي توانم به نورنبرگ بروم، ديگر خيلي دير شده، ببين چهار سال كار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندين بار شكسته و در دست راستم درد شديدي را حس مي كنم، به طوري كه حتي نمي توانم يك ليوان را در دستم نگه دارم. من نمي توانم با مداد يا قلم مو كار كنم، نه برادر، براي من ديگر خيلي دير شده...
بيش از045سال از آن قضيه مي گذرد. هم اكنون صدها نقاشي ماهرانه آلبرشت دورر، قلمكاري ها و آبرنگ ها و كنده كاري هاي چوبي او در هر موزه بزرگي در سراسر جهان نگهداري مي شود.
يك روز آلبرشت دورر براي قدرداني از همه سختي هايي كه برادرش به خاطر او متحمل شده بود، دستان پينه بسته برادرش را كه به هم چسبيده و انگشتان لاغرش به سمت آسمان بود، به تصوير كشيد. او نقاشي استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاري كرد اما جهانيان احساساتش را متوجه اين شاهكار كردند و كار بزرگ هنرمندانه او را " دستان دعا كننده" ناميدند.
اگر زماني اين اثر خارق العاده را مشاهده كرديد، انديشه كنيد و به خاطر بسپاريد كه روياهاي ما با حمايت ديگران تحقق مي يابند
روتوسکوپی چیست؟ تاریخچه ی روتوسکوپی, تکنیک و مثال هایی از روتوسکوپی, روتوسکوپی به سبک ریچارد لینکیتر, ترکیب فیلم زنده و انيميشن
روتوسکوپی چیست؟
روتوسکوپی تکنیکی است که انیماتورها در آن حرکت فیلم زنده را فریم به فریم کپی می کنند.در واقع در این شیوه تصاویر فیلم زنده روی یک پرده ی مات بازتابیده شده و به وسیله ی انیماتور ها دوباره ترسیم می شوند.تجهیزات مورد استفاده در این کار روستوسکوپ نام دارد. (توضیح:تعریفی که در این جا برای این شیوه ارایه شد است کلاسیک بوده و بر خلاف داشتن اصول مشابه با این شیوه ی نوین مورد استفاده در فیلمی چون اسکنر تاریک نگر که با نرم افزاری به نام روتوشاپ صورت می گیرد،تفاوت های اساسی با آن دارد،تفاوت هایی از جنس فیلمسازی آنالوگ و دیجیتال)

تاريخچه روتوسکوپی
این تکنیک نخستین بار توسط مکس فلایشر در مجموعه ی انیمیشنی خارج از دوات که در سال ۱۹۱۴ ساخته شد مورد استفاده قرار گرفت.او در این انیمیشن حرکات زنده ی برادرش،دیو فلایشر، را در لباس یک دلقک به شخصیت کوکوی دلقک انتقال داد.فلایشر بعد تر این شیوه را برای شماری دیگر از کارتون هایش نیز به کار گرفت که مهمترینش رقص کب کالوی در سه قسمت از کارتون های بتی بوپ در اوایل دهه ی ۳۰ و متحرک سازی شخصیت گالیور در سفر های گالیور بود.بعد از او والت دیزنی و انیماتورهایش این روش را بسیار دقیق و کارآمد به خصوص در متحرک سازی سفید برفی و هفت کوتوله به کار گرفتند و پس از آن در بسیاری از انیمیشن ها بلندشان.رالف بکشی در دهه ی ۷۰ از این تکنیک به فراوانی در انیمیشن های جادوگران(۱۹۷۷) و سالار حلقه ها (۱۹۷۸) استفاده کرد.رالف بکشی در آن زمان با مخالفت کمپانی فوکس قرن بیستم برای افزایش پنجاه هزار دلاری بودجه ی جادوگران روبرو شده بود و مجبور گشت برای تمام کردن سکانس نبرد این انیمیشن به روتوسکوپی متوسل شود.(در آن زمان پیشنهاد ۳ میلیون دلاری جرج لوکای برای به پایان رساندن جنگ های ستاره ای هم با مخالفت روبرو شد)اسموکینگ کار پروداکشنز (Smoking Car Productions) در سال ۱۹۹۴ برای تولید بازی ماجراجویانه ی تحسین برانگیزش،قطار سریع و السیر فرآیند روتوسکوپی دیجیتال را پدید آورد که در همان سال جوایزی نصیب آن ساخت.ریچارد لینکیتر(کارگردان یک اسکنر تاریک نگر)در سال ۲۰۰۰ با استفاده از تکنیکی مشابه از روتوسکوپی دیجیتال برای خلق تصاویر سوریال فیلم زندگی بین خواب و بیداری بهره گرفت و اکنون آن را برای یک اسکنر تاریک نگر به کار برده است.او نخستین کارگردانی می باشد که از روتوسکوپی دیجیتال برای خلق یک فیلم بلند استفاده نموده است.افزده بر این،یک شرکت تبلیغاتی به سرپرستی چارلز شواب بیین سال های ۲۰۰۵ و ۲۰۰۶ از روتوسکوپی برای یک مجموعه از کارهای تلویزیونی با عنوان با چاک صحبت کن استفاده کرد.این فرایند منحصر به کاری است از باب سابیستون از تجربه های انستیتو تکنولوژی ماساچوست که همان تکنیک «روتوسکوپی درون افزا»و نرم افزار روتوشاپ را در ساخت زندگی بین خواب و بیداری ارایه داده بود.
تكنيك روتوسکوپی
روتوسکوپی با این که بار ها برای خلق جلوه های مناسب استفاده شده،اما از سوی بسیاری از بنیاد گرایان انیمیشن مورد انتقاد قرار گرفته است.اما باید گفت این تکنیک وقتی توسط انیماتورها به عنوان سر مشق به کار گرفته می شود،صرفه جویی ارزشمندی در زمان می کند اگر روتوسکوپی ضعیف کار شده باشد خطوط اصلی که باید از فریمی به فریم دیگر متفاوت باشند ، با کمی انحراف روی هم قرار می گیرند در این صورت به اصطلاح گفته می شود انیمیشن خشن کار شده است.برای اجتناب از چنین خشونتی مهارت انیماتوری که کار کپی را انجام می دهد بسیار ضرورت دارد.از روتوسکوپی بارها جهت خلق جلوه های ویژه در فیلم های سینمایی استفاده شده است.می توان شیی ترسیم و آن را در یک جای خالی در بک گراند قرار داد و بدین ترتیب وارد صحنه کرد.البته بیشتر اوقات تکنیک پرده ی آبی جایگزین تکنیک می گردد.یکی از کابرد های کلاسیک روتوسکوپی در فیلم های اولیه جنگ ستاره ای بود که که از آن برای خلق جلوه های درخشیدن شمشیرهای لیزری استفاده شد.
مثال های روتوسکوپی
انیمیشن: سفید برفی و هفت کوتوله،کارتون های سوپرمن دهه ی ۴۰،زیر دریایی زرد،تیتان،ارباب حلقه ها،آناستازیا و...
فیلم: عنوان بندی خوب بد زشت،جنگ ستاره ای،چه کسی برای راجر رابیت پاپوش دوخت؟،بیل را بکش ۱،یک اسکنر تاریک نگر،زندگی بین خواب وبیداری
موزیک ویدیو: موزیک ویدیو های گروه گوریلاز و Breaking the Habit گروه لینکین پارک
روتوسکوپی به سبک ریچارد لینکیتر
۱-فیلمبرداری با دوربین دیجیتال(Digital Filming): چون جزئیات بعدتر به وسیله ی انیماتورها به صحنه افزوده می شود هنگام فیلمبرداری نیازی به طراحی لباس و صحنه ی مفصلی نیست.
۲-متحرک سازی(Animate): انیماتورها با استفاده از لوح ها و قلم های نوری ویکوم و نرم افزار روتوشاپ حرکات بازیگر را کپی می کنند.البته همه ی فریم ها با دست نقاشی نمی شوند،خود نرم افزار با استفاده از خاصیت درون افزایش فریم های میانی را پر میکند.
۳-ارتقاء (Enhance): انیماتورها از ابزارهای Masking و Warping و Blending و برنامه ی روتوشاپ برای ارتقای جلوه ی سه بعدی استفاده می كنند.سپس مناظر را اضافه و رنگ ها را تنظیم می نمایند.
۴-پرداخت (Render): سکانس های کامل شده برای تبدیل شدن به فیلم نهایی مراحل را طی می کنند که ساعت ها به طول می انجامد.
ترکیب فیلم زنده و انیمیشن
ترکیب فیلم زنده و انیمیشن چیز تازه ای در تاریخ سینما نیست. حتی در زمان سینمای صامت و نخستین روزهای انیمیشن نیز میتوان مواردی از ترکیب بازیگر زنده و انیمیشن را پیدا کرد. نمونه هایی مانند گرتی دایناسورGertie the Dinosaur و یا برخی از انیمیشنهای کوتاه روتوسکوپی مکس فلیشر Max Fleischer مانند کوکوی دلقک Koko the Clown . اما امروزه تکنولوژی چنان پیشرفت کرده است که در فیلمهایی نظیر ارباب حلقه ها، بازیگران زنده و شخصیتهای انیمیشنی و یا حتی فضا های مجازی چنان درهم آمیخته شده اند که گاهی تشخیص ایندو از یکدیگر به سختی امکان پذیر است.چیزی که زمانی بدیع و نوظهور جلوه میکرد، اینروزهاچنان همه گیر شده که حتی گاهی پیش پا افتاده و مبتذل جلوه گر میشود و آنچه که ساختن چنین فیلمهایی را تا این حد دست یافتنی و امکان پذیر کرده است استفاده از سیستم های موشن کپچر است . اما نقطه آغازین استفاده از بازیگر زنده در ساخت انیمیشن را میتوان نه در شیوه موشن کپچر، که در سالهای میانی دهه هفتاد و در تکنیک روتوسکوپی جستجو کرد. اگرچه دیزنی در سالهای پیش از آن در انیمیشنهایی چون سفیدبرفی و زیبای خفته ، روتوسکوپی را به کار گرفته بود، اما از اواسط دهه هفتاد به بعد و توسط رالف باکشی Ralph Bakshi بود که روتوسکوپی نه بعنوان یک نکته بی اهمیت و سطح پایین که فقط برای کاهش هزینه ها استفاده میشد، بلکه بعنوان یک تکنیک که میتوانست واجد شرایط زیبایی شناسانه هنری قابل توجهی باشد مورد استفاده واقع شد.

باکشی در انیمیشنی بنام Wizards از تکنیک روتوسکوپی استفاده کرد. Wizardsانیمیشنی بود که میتوانست توسط دیزنی ساخته شده باشد.اما باکشی شیوه ای متفاوت با روش دیزنی را در پیش گرفت. علیرغم داستان احساساتی، جانبخشی دقیق، رنگهای زیبا و درخشان و همه آنچه که میتوانست را Wizardsهمسطح انیمیشنهای دیزنی قرار دهد، باکشی بجای اینکه از روتوسکوپی صرفا در جهت اجرای بدون نقص حرکات استفاده کند، این شیوه را بصورتی هدفمند بکار گرفت. او از روتوسکوپی در اجرای سکانسهای مربوط به جنگ استفاده کرد و با افزودن یا کاستن جزئیات ، اجزای صحنه و بازیگران زنده را تبدیل به موجودات وهم انگیز و عجیبی کرد که ماهیت شرور ، زشت و هیولا گونه جنگ را به خوبی به بیننده منتقل میکرد.

در سال 1982 دیزنی یک شکست تجاری بزرگ را با فیلمی بنام Tron تجربه کرد و مدتها طول کشید تا دیزنی توانست رد پای این بدنامی بزرگ را از خاطرات مردم بزداید. اما نکته قابل توجه درTron این بود که میتوان این فیلم را پدر بزرگ فیلمهای سرشار از گرافیک کامپیوتری امروز به شمار آورد. برخی از جلوه های ویژه این فیلم خیلی خوب از آب درآمده بودند. در زمانی که جلوه های ویژه فیلمهایی چون Star wars با زحمت فراوان و عمدتا بوسیله ماکت ها و ابزار های واقعی ساخته میشدند، دیدن یک سفینه فضایی کاملا دیجیتالی که به آرامی بر فراز کوهها حرکت میکرد و یا لباسهایی که نورهای نئون دیجیتالی بر روی آنها میدرخشیدند واقعا هیجان انگیز بود. Tron اگرچه شکستی بزرگ در گیشه بود اما ثابت کرد که گرافیک های کامپیوتری میتوانند درجهت بیان بهتر داستان فیلم ، یک گزینه عالی باشند و این درسی بود که بسیاری از افراد تاثیر گذار در صنعت سینما بخوبی آموختند. تنها دو سال بعد از نمایش عمومی Tron بود که شرکت پیکسار نخستین انیمیشن کوتاه کامپیوتری خود را عرضه کرد. انیمیشنی بنام The Adventures of Andre and Wally . مردم کم کم در میافتند که این کامپیوتر های سنگین که کار کردن با انها میتواند بسیار سخت باشد، قادر هستند که چیزهای سرگرم کننده و بامزه نیز بسازند.

ریچارد لینک لیتر Richard Linklater در فیلم Waking Life/2001 روتوسکوپی را باز هم بیشتر و هوشمندانه تر در جهت نمایش و القای فلسفه فیلم به کار گرفت. فیلم داستان مردی را روایت میکند که در شهر آستن پرسه میزند و به نظرات مردم در مورد فلسفه حیات گوش میکند و همواره حیران است که آیا او یک انسان زنده است یا فقط بخشی از یک رویاست! در این فیلم از بازیگران زنده توسط دوربین ویدیویی فیلمبرداری شد و سپس بوسیله کامپیوتر ، تصاویر بازیگران مجددا بازسازی شدند. لینک لیتر بعدها همین شیوه را در فیلم A Scanner Darkly مجددا بکار گرفت. نتیجه کار تصاویری بودند با مفاهیم زیبایی شناسانه خاص که پیش از آن دیده نشده بودند. تصاویری که در بعضی موارد اکسپرسونیستی بنظر میرسیدند و در مواردی کارتونی . علیرغم تکنیک جذاب Waking Life ، فیلم کاستی هایی نیز داشت. بسیاری از مردم نمیتوانستند با لحن فیلسوفانه فیلم کنار بیایند. با اینحال فیلم برخوردار از نوعی خوشبینی و جذابیت ذاتی بود که کسانی را که میتوانستند خودشان را وارد جریان آن کنند،جذب میکرد.

نام بردن از فیلمهایی که در این مقاله ذکر شد ، به هیچ وجه به این معنی نیست که این فیلمها تنها و بزرگترین تلاشها برای وارد کردن نوعی دیگر از تکنولوژی به دنیای انیمیشن بوده اند. فیلمهایی که نام برده شد از این جهت متمایز بودند که تکنولوژی های شناخته شده را به نوعی هوشمندانه بکار گرفتند. وگرنه چه کسی میتواند منکر گامهای بزگی بشود که دنیای انیمیشن و سینما را برای ابد متحول کردند؟ گامهایی چون سفید برفی و هفت کوتوله، اژدهای پیت و شاید بزرگترین شاهکار رابرت زمه کیس : چه کسی برای راجر رابیت پاپوش دوخت؟….تمام این فیلمها سهم خود را در ترکیب فیلم زنده و انیمیشن به خوبی ادا کردند.
اشتباه نکنید این بسته بندی گوشت نیست این یک شلوارک است که شبیه بسته بندی گوشت زده شده است.
این هم ایده جالب از کمپانی Reebok برای کفش های صخره نوردی که از جعبه خودش هم بالا رفته.
این هم یک نوع شیشه شراب هستش که در نوع خودش جالب هست این طرح توسط آقای Jonas Forsman زده شده است که
برنده مسابقات 2006 Swedish packaging design award می باشد.
این هم یک ایده زیبا از دست همکارانی که همیشه سر غذا سر می رسند با این بسته هیچ کس به غذا شما دست نمی زند.
این هم بسته بندی زیبا یک مایع تمیز کننده که خانوما می تونن به جای دنبل هم ازش استفاده کنند.
اگه گفتین این دیگه چیـــه ؟ این یک تفنگ آبپاش نیست این یک تفنگ پر از ویسکی tequila هستش !
این هم از مزایا بازیافت کاغذ در کشور های پیشرفته که با اون کاغذ ها قوطی های کاغذی برای انواع نوشیدنی ها درست کردند.
این هم از شکل جدید نوشابه های کوکاکولا که برای Holiday تعطیلات سال نو میلادی زده شده.
این یک بسته بندی فوق العاده جالب از کمپانی NIKE هستش که وقتی شما درش رو باز می کنید و کفش جدیدتون را می خواهید
بردارید با صدای هورا و تشویق تماشگران رو به رو خواهید شد.
این هم یک جا موزی جالب
این چراغ نیست این یک بسته بندی نوشیدنی انرژی زا هستش که شبیه یک لامپ که با قدرت نورش همه جا را روشن می کند
به شما انرژی می دهد.
این هم بسته بندی جالب یک شکلات
هم ورزش کنید و هم نوشیدنی بنوشید .
بسته بندی جالب آب نارگیل
ابنکار از کمپانی Newton Running برای کاهش مصرف کاغذ و مقوا و استفاده از مقوا های بازبافتی ... شما که مقوا را نمی پوشید
کفش را می پوشید !
بسته بندی زیبا که در مغازه ها مدل زیبایی را به وجود می آورد و باعث جذب خریدار می شود
بسته بندی جاب شیر MILK
بسته بندی های زیر هم که اصلا نیازی به توضیح ندارند همه چیز گویاست

كم پيش مي آيد كه در اين روزها كسي نام رامبراند را نشنيده باشد. مردي كه به نيكي سرآمد نقاشان است و از جمله افرادي است كه نامشان هميشه باقي مي ماند و تا ابد برروي كارهايشان صحبت مي شود.
جدا از مباحث نقادانه و دلالي آثار هنري كه رابطه تنگاتنگ و محكمي دارند، آثار رامبراند واقعا قابل ارزش گذاري نيستند و به نظر مي آيد كه رامبراند در سفر تحقيقي آثارش در نهايت به روانشناسي پرتره نزديك شده است.
تسلط به چين و چروك و نفوذ چشمان مسئله اي است كه رامبراند با قدرت به آن رسيده است. وي بزرگترين نقاش هلندي است و در قرن هفده زندگي مي كرده است. او به نسل بعد از فرانس هالس و روبنس تعلق داشت و از وان دايك ولاسكز هفت سال جوانتر بود. رامبراند بر خلاف لئوناردو ودور از مشاهدات و تجارب خويش نوشته هايي به جا نگذاشته است. البته احساس مي كنيم كه رامبراند را صميمانه تر و نزديكتر از هر يك از اين استادان بزرگ مي شناسيم، زيرا او سابقه حيرت انگيزي از زندگي خويش را به شكل پرتره هايي از خود براي ما به جا نهاده است. اين پرتره ها از دوران جواني او، كه نقاشي كامياب و حتي باب روز بود، آغاز مي شود و به روزگار پيري و تنهايي او مي رسد كه چهره اش غم ورشكستگي و اراده ناگسسته انساني به راستي بزرگ را باز مي تاباند. اين پرتره ها به روي هم نوعي اتوبيوگرافي زندگينامه خودنگار را تشكيل مي دهند.
وي در جواني دانشگاه را به قصد نقاش شدن ترك كرد. برخي از نخستين كارهاي او به شدت مورد تمجيد هنرشناسان روز واقع شد، وي با پستي و بلندي هاي زندگي اش و ورشكستگي ها و مرگ نزديكانش كنار آمد و توانست حاصل تمامي تجارب خود انگيخته زندگي اش را در آثارش بياورد.
رامبراند، چهره زيبايي نداشت و محققا هيچ گاه درصدد پوشاندن زشتي صورت خود بر نيامده است. او خويشتن را با نهايت صداقت در آينه مي نگريست، و به خاطر همين صداقت است كه پس از لحظه اي كه از ديدن چهره اش مي گذرد، ديگر زشتي يا خوش قيافگي او براي مان مطرح نخواهد بود. چهره اي كه او تصوير مي كند چهره يك انسان واقعي است. هيچ اثري از حالت گيري و هيچ نشانه اي از نخوت در آن ديده نمي شود، فقط نگاه نافذ نقاش را مي بينيم كه ريز نقش هاي چهره خويش را مي كاود و مي خواهد هرچه بيشتر به رازهاي نهفته در سيماي آدمي پي ببرد. اگر اين تلقي عميق رامبراند نمي بود، هرگز نمي توانست تابلوهاي عظيم خود را بكشد، تابلوهايي هم چون ولينعمت و دوست خويش. رامبراند گويي هميشه مجموعه يا كليت يك شخصيت را باز مي نماياند. مهارتي كه مي توانست با آن، برق و جلاي يراق دوزي هاي زرين يا انعكاس نور به يقه سفيد را به تصوير درآورد. او مدعي بود كه اين حق نقاش است كه در هر تابلو هنگامي كه به هدف موردنظر خود مي رسد، كار خويش را تمام شده اعلام كند، اينها همه باعث شدند كه روح و زندگي در شخصيت به تصوير درآمده او اعتلايابد.
در پرتره هاي بزرگ رامبراند خود را با انسان هاي حقيقي چهره به چهره مي يابيم، گرماي آن را احساس مي كنيم، نياز به محبت و تنهايي و رنجشان را درك مي كنيم. گويي آن نگاه نافذ و موشكافانه كه در خودنگاري هاي رامبراند آشناي ماست، توانسته است به ژرفاي قلب آدمي نفوذ كند.
همين نبوغ است كه موجب مي شود تابلوهايي كه رامبراند از داستان ها كشيده است، از هرآنچه قبلاً ساخته شده، متفاوت باشد. رامبراند به عنوان يك پروتستان باايمان، بدون شك بارها و بارها كتاب هاي مذهبي را خوانده است. او به ژرفاي روح قصص آن كتاب ها نفوذ كرده و كوشيده است هر موقعيت را به گونه اي كه مي بايست بوده باشد و چگونگي رفتار و كردار آدميان را در چنان موقعيتي، دقيقاً مجسم كند.
رامبراند براي خودنمايي معناي عميق يك صحنه، نياز چنداني به ادا و اطوار و حركات ندارد او هرگز به شخصيت هايش حالت نمايشي نمي دهد. يكي از نقاشي هاي او رخداد مهيجي را به تصوير درآورده است كه قبلاً در هيچ تابلوي ديگري ظاهر نشده است. اين صحنه، آشتي بين داود پادشاه و پسر شرورش آبشالوم را باز مي نماياند. هنگامي كه رامبراند سعي مي كرد كه پادشاهان و شيوخ را به چشم ذهن خويش ببيند،همان انسان هاي شرقي درنظرش مجسم مي شدند كه در بندر پرعبور و مرور آمستردام ديده بود. به همين علت داود را مانند يك هندي يا ترك تصوير كرده و شمشير هلالي را بر كمر ابشالوم قرار داده است.
نكته جالب نگاه مذهبي نقاشان تا دو قرن پس از رنسانس است. گويي تلاش انسان نوانديش رنسانس در تقابل با مذهب نيست بلكه در تعارض با سياست هاي كليساي كاتوليك خرافي است، انسان نقاش و در كل هنرمند درجهت فرديت مي كوشد. بنابراين در سده هفدهم هنوز نقاشان مذهبي وجود دارند كه به قصص كتاب هاي مقدس توجه مي كنند. در قرن بيستم همان گونه كه اشاره شد هنرمندان درجهت شعارهاي سياسي و اجتماعي شالوده فردگرايي مدرن را پايه گذاشتند كه هر فردي حاكم بر امور خويش است، چون صاحب قدرتي است كه خاص او است. البته با گذشت پنجاه سال رويكرد خزنده پست مدرن را مي بينيم كه باز، بازگشتي است به سوي ارزش هاي فراموش گشته زنده نگه داشتن هويت و همه چيزهايي كه در مدرنيته با قدرت هيولايي به تخريب آن پرداخته شده بود. از سخن دور نشويم و به عصاره اصلي كلام بپردازيم. جان كلام اين است كه رامبراند و ديگر هنرمندان هم عصر او همگي به شيوه پيش از خود، شمايل نگاري مي كردند و به قصص جان مي دادند اما هردفعه با شيوه اي متفاوت با نگاهي ژرف تر از گذشته خود و صدالبته نورپردازي را مبراند در خورتحسين است. آن گونه كه گويي در تئاتر نمايشي مي بيني. اسلوب نورپردازي او سرمشق بسياري از هنرهاي نمايشي است. نيمي از صورت در تيرگي و نيمي ديگر هويدا.
در بسياري از تابلوهاي او، رنگي كه در نگاه نخست به چشم مي آيد قهوه اي نسبتاً تيره است. ولي مايه هاي تيره كارهاي او، به كنتراست چند رنگ روشن و شفاف، قدرت و نافذيت بيشتري مي بخشد. درنتيجه نور در برخي نقاشي هاي رامبراند توجه برانگيز است.
وي هم چون آلبرشت دورر در هنرهاي چاپ نقشي دستي توانا داشت. او ديگر از شيوه كنده كاري روي چوب يا مس استفاده نمي كرد. بلكه روشي را به كار مي برد كه از روش كار با مغار راحت ترو سريعتر به نتيجه مي رسيد.
يكي از چاپ نقش هاي رامبراند صحنه اي را نشان مي دهد كه مسيح در حال موعظه است و فقرا و افتاده حالان براي شنيدن سخنان او برگردش جمع شده اند. كساني كه با زيبايي متعارف شخصيت هاي هنر ايتاليا مانوس باشند، چه بسا در مواجهه نخست با تابلوهاي رامبراند شگفت زده شوند، زيرا رامبراند نه تنها توجه چنداني به زيبايي ندارد، بلكه مي خواهد زشتي هاي موجود و عيني را درتابلوهاي خود انعكاس دهد، وي حقيقت و صداقت را بيش از هماهنگي و زيبايي ارج مي نهاد. مسيح براي فقيران، گرسنگان وغم زدگان سخن مي گفته است، و فقر و گرسنگي و غم وزاري چيزهاي زيبايي نيستند.
شخصيت رامبراند در همه رشته هاي نقاشي هلند آن چنان عظيم و مهم است كه هيچ نقاش ديگري در دوره وي نمي تواند در مقام قياس با او مطرح شود. ولي اين گفته بدان معنا نيست كه استادان زيادي در هلند نبودند كه به سهم خود شايسته مطالعه وتحسين باشند.
اما براستي اگر به صورت ها در آثار او دقت كنيم چه چيز در پس چشم آنهاست؟ نگاهشان به كدامين سوي است؟
گويي اين آدم ها تا انتهاي ناميرا درتابلو جا خوش كرده اند. حالات هر كدام حاكي از استادي نقاش است. ضرب قلم بر صلابت كار نقاش مي افزايد. رنگها جرمي هستند. گويي با نگاه هر آدم مي تواني به عقبه آن و طرز فكرش پي ببري. زيرك، باهوش، ابله، بدجنس اينها همه به يك طرف و خودنگاريهايش به سوي ديگر. نگاهش گويي در ما نفوذ مي كند. درپس اين چشم ها چه چيز نهفته است؟ نگاه مسيح را او به هنرمندي درآورده است. رامبراند مانند داستايفسكي درادبيات است كه تاثيرگذار و بدعت گذار است و به گفته كامو كه تاثير نپذيرفتن از داستايفسكي دشوارترين كار عالم است، درنقاشي هم پس از مشاهده آثار رامبراند تاثير نپذيرفتن از او دشوار است. شخصيتي مؤلف كه با قدرت، نقاشي به معناي خاص كلام را انجام مي دهد. چه زيباست هنگامي كه در آثار او بخشي از پرتره هاي در سياهي رفته را در انتزاع خود باز مي يابي. نگاهي نوبه نور پردازي كه پس از گذشت ساليان كه از عمر مكتب با روك كه او در آن قلم ميزد تبديل به يك نگاه كلاسيك شده است.
گويي، امر طبيعي است كه نقاشان در بي چيزي و فقر بميرند وآيندگان هنگامي كه با لباس هاي مبدل به مهماني شبي دعوت شده اند پس از خوردن شام درباره يك اثر چند ميليوني وي چانه زني كنند دلالاني كه منتقد هم هستند، اما گويي تاريخ به ما و نگاه بصري ما قدرت قضاوت مي دهد. بي آنكه دلالان بر اساس يك جريان ون گوگ ها و رامبراندها را به سرزبان بيندازد.



















سبک گیا در واقع در هیچ مکتبی جا ندارد ، از باروک می آغازد و جنبه هایی از رمانتیسم را در برخی از آثارش می بینیم . لیکن او نقاش باروک یا رومانتیک نبود. صدمات روحی و بیماری او را همیشه شکنجه می داد و در اواخر عمرناشنوا شد . از دست دادن شنوایی ، مرگ دوستان و انهدام اسپانیا او را رنج می داد ؛ تا بالاخره در ۸۲ سالگی درگذشت . او تا آخرین روزهای زندگی از نقاشی دست نکشید.

































لئوناردو داوینچی موقع كشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگی شد، بايد "نیكی" را به شكل عیسی" و "بدی" را به شكل "یهودا" یكی از یاران عیسی كه هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت كند، تصویر می كرد. كار را نیمه تمام رها كرد تا مدل ها ی آرمانی اش را پیدا كند. روزی دریك مراسم همسرایی, تصویر كامل مسیح را در چهرة یكی از جوانان همسرا یافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح هایی برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریباً تمام شده بود ؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نكرده بود. كاردینال مسئول كلیسا كم كم به او فشار می آورد كه نقاشی دیواری را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا كلیسا بیاورند , چون دیگر فرصتی بری طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمی فهمید چه خبر است به كلیسا آوردند، دستیاران سرپا نگه اش داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی، گناه و خودپرستی كه به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری كرد وقتی كارش تمام شد گدا، كه دیگر مستی كمی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز كرد و نقاشی پیش رویش را دید، و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت: "من این تابلو را قبلاً دیده ام!" داوینچی شگفت زده پرسید: كی؟! گدا گفت: سه سال قبل، پیش از آنكه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی كه در یك گروه همسرایی آواز می خواندم , زندگی پراز رویایی داشتم، هنرمندی از من دعوت كرد تا مدل نقاشی چهرة عیسی بشوم! "می توان گفت: نیكی و بدی یك چهره دارند ؛ همه چیز به این بسته است كه هر كدام كی سر راه انسان قرار بگیرند.
تاريخ تولد: 6 مارس 1745(16 اسفند 854 هـ.ش)
تاريخ وفات: 18 فوريه 1564 (29 بهمن 936 هـ.ش)
خلاصه: ميكل آنژ در روز ششم مارس 1745(16 اسفند 854 ش) درشهر كاپرز واقع در كازانتن چشم به جهان گشود. زادگاهش سرزميني كوهستاني كه در دامنه سلسله جبال عظيم آپنن قرار دارد. پدرش لودويكو كه مردي تند خود و خداترس بود، چندي سمت شهردار كاپرز و شيوزي را برعهده داشت و مادرش فرانچسكا كه درآن هنگام كه ميكل آنژ شش ساله بود بدرود حيات گفت، پدرومادر، داراي پنج پسر بودند كه به ترتيب سن عبارتند از ليوناردو، ميكل آنيولو، بواوناروتو، جو.وان سيمون و سي گيسموندو. در كودكي او را به دايه اي كه زن سنگتراشي از مردم ستين يانوبود سپردند و سپس اورا به دبستان فرستادند ولي او به جز نقاشي به درس ديگري نمي پرداخت. از اين رو پدر و عموهايش كه از حرفه هنر نفرت داشتند داشتن يك هنرمند را درخانه شان ننگ و بدنامي مي دانستند و به او ديده حقارت مي نگريستند و گاهگاهي اورا كتك مي زدند ولي سرسختي او بر سماجت پدر فائق آمد و در سن سيزده سالگي در كارگاه دومينكوگير لاندايو كه بزرگترين نقاش فلورانس بود شاگرد شد و ازهمان ابتدا باعث رشك استاد به او شد. او از نقاشي زياد خوشش نمي آمد و دردل هنر قهرمانيتري را مي پروراند پس به مدرسه پيكرسازي لوران دومديسيس رفت و در اين هنگام شاهزاده به او علاقه مند شد و او از همان ابتدا در آغوش رنسانس ايتاليا ميان مجموعه هاي نقاشي و حجاريهاي عهد كهن در كنار شعر او دانشمندان هواخواه افلاطون رشد كرد و از همان زمان مسحور انديشه هاي فرهنگ و دانش يونان باستان شد و در نتيجه خود نيز در سلك هواخواهان مجسمه سازي و حجاري يونان عهد كهن درآمد. پيدايش فكر جديد هوا خواهي از هنريونان و روم كهن كه براساس به اعتنايي به مذهب مسيح قرار داشت آتش ايمان به مسيحيت را دردل ميكل آنژ خاموش نكرد. درهمين هنگام كشيش جواني به نام ساوونارول در فلورانس پيداشد كه پيشگوئي مي كرد كه كورش جديدي به مثابه شمشير حق ايتاليا را قلع و قمع خواهد كرد و ميكل آنژ به خاطر تاثير از جو ترس و اضطراب حاكم برفلورانس آنجا را ترك مي كند و به ونيز مي رود ولي هنوز پا از مرز فلورانس بيرون نگذاشته بود اضطرابش فرو مي نيشند و به بولوني مي رود و زمستان را در آنجا مي گذراند، ودر بهار سال 1495 (874 هـ.ش) او دوباره به فلورانس بازگشت و ديگر به افكار و جريانات اطراف خود دلبستگي نشان نداد و به منظور ستيزه جويي با افكار تعصب آميز هواخواهان ساوونادول مجسمه«كوپيدون درحال خواب» را ساخت. ميكل آنژ پس از آن به رم رفت و در آنجا مجسمه هاي «باكوس مست» و آدونيس درحال مرگ و كوپيدون بزرگ را بوجود آورد ودر همين حين برادرش ليوناردو را به علت هواخواهي از ساوونارول تحت تعقيب قانوني قرار دادند و حتي ساوونادوا را در آتش سوزاندند ولي ميكل آنژ سخني نگفت و افكار و عقايدش را در مجسمه «پي يتا» متجسم كرد كه بر زانوان حضرت مريم كه از سيميايش انوارفناناپذير جواني ساطع است، عيسي مسيح خفته و چنين مي نمايد كه در خواب آرميده باشد. اين مجسمه را تاآخر عمر تكميل كرد. دربهار سال 1501(880 هـ.ش) به فلورانس بازگشت چهارسال قبل اداره موقوفات كليساي بزرگ فلورانس تخته سنگ عظيم مرمر در اختيار آگوستينودوچو گذاشته بود كه از آن مجسمه پيغمبري بسازد. اين هنرمند تازه به كار آن آغاز كرده بود كه در ميانه راه متوقف ماند و هيچ كس جرات نداشت كه به آن دست بزند ميكل آنژ مسئول ساختن آن شد و از آن صخره مجسمه بزرگ داود را ساخت كه آن را دربرابر كاخ دارالاماره برافروختند. درهمين سالها يعني درسال 1502 (881 هـ.ش) فرماندار فلورانس لئوناردو داوينچي و ميكل آنژ را دركنار يكديگر وبا وجود اختلاف فراوان مامور تزئين سالن شوراي كاخ دارالاماره كرد و لئونارد و تابلوي «چيكارانگياري» را انجام داد و از آن طرف ميكل آنژ كارتن «پيكار كاسينا» را پذيرفت. درسال 1505 (884 هـ.ش) ميكل آنژ به فرمان ژول دوم به رم رفت و او از ميكل آنژ خواست كه براي او مقبره اي مثل پادشاه روم درست بكند و ميكل آنژ آن را پذيرفت ولي چون دسيسه معاندان ميكل آنژ كه تعدادشان كم نبود مبني براينكه نظر اورا نسبت به مقبره عوض كنند چاره ساز افتاد و در نتيجه به ميكل آنژ ابلاغ شد كه كارش را تعطيل بكند و چون ژول دوم اين نافرماني رابو نتابيد دستور به احضار او داد و به او ماموريت داد كه مجسمه برنزي ژول دوم را در بولوني بسازد و ميكل آنژ كه چيزي درباره ذوب فلزات نمي دانست شروع به كار كرد و كار مجسمه تا فوريه 1508 (بهمن 887 هـ.ش) به طول انجاميد ولي عمر مجسمه بيش از چهارسال نپاييد و در دسامبر 1511 (دي 890 هـ.ش) به دست هواخواهان بن تي و گلي كه از دشمنان ژول بودند آن را درهم شكستند. ميكل آنژ به رم بازگشت و ايندفعه مامور شد كه بر طاق كليساي «سيكستين» نقاشي كند حال آنكه ميكل آنژ هيچگونه آشنايي با نقاشي ديواري بزرگ نداشت. كار بزرگ ميكل آنژ درماه مه 1508 شروع شد ودر روز توسن يعني روز اول ماه نوامبر 1512 (10 آبان 892) پرده از اثر جاويدان خويش برگرفت. ژول دوم بعداز پرده برداري از طاق سيكستين درگذشت ولئون دهم جانشين او شد و در اين هنگام ميكل آنژ به فلورانس بازگشت و برآن شد كه ساختمان مقبره ژول دوم را تمام بكند و متعهدشد كه آرامگاه را تا هفت سال به اتمام برساند و سه سال تقريبا به اين كار مشغول بود و در اين دوره كاملترين آثار خويش، يعني آثاري چون «موسي»و بردگان موزه لوور را آفريد. لئون دهم كه بعداز ژول دوم پاپ جديد شده بود دوست داشت كه ميكل آنژ از ساختن مقبره ژول دوم دست بكشد و به ساختن جلوخان«سن لوران» راكه در كليساي مديسس ها در فلورانس بود بناكند و ميكل آنژ اين وظيفه جديد را برعهده گرفت ولي ميكل آنژ نتوانست هردو كار را همزمان انجام دهد. درسال 1520 (900 هـ.ش) پاپ كلمان هفتم بر مسند قدرت نشست و او از ميكل آنژ باگرمي و محبت رفتار كرد و مقرري زيادي براي او تعيين كرد و به او گفت كه كار كليساي مديسس ها برعهده بگيرد و ميكل آنژ آن را قبول كرد و به فلورانس رفت. با وجود اين ميكل آنژ دچار افسردگي شديدي شد و از كار دست شست و به جرگه جمهوري خواهان پيوست و در فلورانس به عنوان سرپرست امور استحكامات انتخاب شد ولي به علت خيانتهايي كه شد او نتوانست كارش را به خوبي انجام دهد و در نتيجه شهر دودستي توسط فرماندار خائن به پاپها واگذار شد و لئوناردوپابه فراگذاشت و به ونيز و از آنجا به فرانسه رفت و در آخر مجبور شد كه به فلورانس بازگردد زيرا او را تهديد كرده بودند كه در صورت عدم بازگشت تابعيت فلورانس او لغو مي شود و او به محل كار خود بازگشت و در منصب خود قرار گرفت ولي از حضور در شوراي بزرگ محروم شد. در روز دوم اوت مالاتستاجاليوني حاكم فلورانس به مردم خيانت كرد و امپراطور شارل گفت شهر را به باسيو والري مباشر سپرد و از آن موقع بود كه قتل و عام مردم شروع شد و ميكل آنژ دراين مدت مخفي ماند ولي بالاخره باچووالري اورا پيدا كرد و از او خواست كه مجسمه اي به نام «آپولون كه تيري از تركش برمي كشد» را درست بكند. درسال 1534 دوك الكساندر مديسس به حكومت رسيد و باتوجه به نفرتي كه از ميكل آنژ به دليل سرپيچي از فرمان او مبني برساختن دژ مستحكم مشرف بر فلروانس، ميكل آنژ را مجبور كرد كه از فلورانس خارج گردد و بالاخره ميكل آنژ درسال 1534 (914 هـ.ش) به رم بازگشت و تا آخر عمر در همان جا ماند. درسال 1535(915 هـ.ش) ميكل آنژ اسير عشق ويتوريا كولوناشد. ويتوريا يكي از نجيب زادگان ايتاليا بود كه يكبار ازدواج كرده بود و شوهرش مرده بود و او چون نتوانسته بود درد و رنج مرگ شوهر را تحمل بكند به دامن مذهب و شعر پناه آورده بود و از سال 1534(914 هـ.ش) عشق به مذهب تمام وجود او را دربرگرفت و انديشه اصلاح مذهب كاتوليك توجهش را به خود معطوف كرد و چون ميكل آنژ هم با ويتوريا هم عقيده بود دوستي بين اين دو شكل گرفت وبه اين ترتيب ويتوريا دنياي ايمان وعشق به روحانيت را در برابر هنر ميكل آنژ گشود و به هنر و نبوغ شاعرانه وي جهشي بخشيد. در آغوش گرم و آرام اين دوستي عظيم، آثار فناناپذير «روز رستاخيز» و نقاشي هاي نمازخانه پولين و بالاخره مقبره ژول دوم به پايان رسيد. ميكل آنژ دراول ژانويه 1547 (11 دي 927 هـ.ش) به موجب فرمان پول سوم به سمت سرپرست تام الاختيار و معمار ساختمان كليساي سن پيد منسوب شد و تا آخر عمر هم در اين منصب بود. ميكل آنژ درپايان عمر غير از شاهكار سن پير به معماريهاي ديگري از قبيل كاپيتول و كليساي سانتا ماريادلي آنجلي و پلكان لورانزيانا در فلورانس و پورتاپيا پرداخت و بويژه كليساي سان جو واني دي فيورانتي ني را مي توان آخرين نقشه بزرگ معماري او نام برد كه هيچكدام به نتيجه نرسيد. ميكل آنژ در 18 فوريه 1564(29 بهمن 936 هـ.ش) درگذشت و وصيت كرد كه او را در فلورانس مدفن بكنند .

فوویسم
این جنبش توسط "هنری ماتیس"و"آلبر مانکه" و "مانگن در فرانسه ایجاد شد و نخستین سبک هنری قرن بیستم به شمار می آید.
استفاده از رنگمایه های زشت و پر شور وغیر واقعی با هویتی کانستراکتیو و آزاد سازی رنگ از حالت توصیفی و کاربرد جسورانه رنگ و عدم توجه به رنگ واقعی موضوعات از خصوصیات این سبک است.


کوبیسم
این جنبش حاصل نگرش خرد مندانه به جهان مادی است که توسط "پیکاسو" و "جرج براک" متاثر از اصول هنری "پل سزان" مطرح گردید.
الف.کوبیسم سزانی
با التفات به گفتار سزان مبنی بر "نمایش مشهودات در قالب سطوح هندسی و حجم های منتظم"هنرمندان در گام نخست به دنبال شکل های ساختمانی و هندسی موض.علت بودند.
ب.کوبیسم تحلیلی
این کوبیسم توسط براک و پیکاسو مطرح شد با نخستین پرده ی پیکاسو موسوم به "دوشیزگان آوینیون" مطرح گردید .
هنرمندان با تقلیل اشکال به ساختارهای هندسی در صدد نمایش بخش های پنهان یک موضوع در منظر مخاطب به صورت همزمان بودند .


ج.کوبیسم ترکیبی
این کوبیسم توسط "خوان گری"پدید آمد. رسیدن به شکل ها وغرم های واقعی تر و کاربرد مواد و مصالح جدید که برای اولین بار به طور مستقیم بافت"تکستچر" را به عنوان یک عنصر بیانی مستقل به خدمت گرفت.
از هنرمندان این سبک میتوان به "جرج براک"ـ"پابلو پیکاسو"ـ"خوان گری"ـ"روبرت دلونه" "فرانسیس پیکابیا"ـ"لیونل فاینینگر" را میتوان نام برد.

پوریسم " ناب گرایی "
جنبشی منشعب شده از کوبیسم، با هدف بیان همه جانبه و کلی مضامین و تأكيد بر وضوح و عینیت در بازنمایی ، با وفاداری به اصول جهان شناختی شکل و فرم.
هنرمندان برجسته: لوکوبوزیه ، اوزنفان
فتوریسم" آینده نگری "
اين جنبش در تقابل با رکود هنری ، در جریان جنگ جهانی اول ، در ایتالیا،توسط مارتینی ، با شعار مرگ هنر گذشته مطرح گردید. هنرمندان این سبک با تأیید و تأكيد بر تکنولوژی و ماشینیسم و با استفاده از قوانین فیزیک دینامیک و ریتم و تکرار سطوح و فرم ها ، درصدد تأكيد بر مفاهیمی چون حرکت ، سرعت و شتاب می باشند.
از هنرمندان برجسته این مکتب ، می توان به مارسل دوشان ، جینو سورینی ، روسولو ، جاکوموبالا ، امبرتوبوتچیونی و کارلو کارا اشاره کرد.
اکسپرسیونیسم
این جنبش تحت تأثير تفکر ونسان ونگوک در فرانسه و آلمان ایجاد گردید. هنرمندان این جنبش با تحریف و کژنمایی و اغراق آمیز نمودن مضامین و موضوعات با رنگ های تند و زننده و کاربری کیفیت تضاد در صدد بیان اوج و هیجانات و احساسات ذهنی خود هستند.هنرمندان این جنبش قصد نمایش واپس گرایی و به بن بست رسیدن انسان مدرن را دارند.
هنرمندان برجسته: امیل نولده ، ادوارد مونش ، ماکس بکمان ، فرانسیس بیکن ، کته کل ویتس ، ژرژ روئو ، اگون شیله ، اسکارکوکوشکا ، لودویک کریشنر ، جیمز آنسور ، ریورا ، اگوست ماک ، فرانتس ماک ، واسیلی کاندینسکی



آبستره در معنای عام، جدا کردن صفت با خاصیت مشترک میان چند چیز، و تاکید بر این وجه مشترک است.
به عنوان مثال می توان دایره را صورت انتزاعی تمامی چیزهای گرد دانست.
اساس هنر تجریدی( آبستره) در حقیقت این اعتقاد است که ارزشهای جهانشناختی در رنگ و شکل خلاصه می شود و به طور کلی ربطی به مضمون نقاشی یا پیکره سازی ندارد( نقاشی می تواند ترکیبی از خطوط افقی و عمودی و سطوح یک دست رنگی باشد لزوم داشتن شکل مشخص و همه فهمی نیست)

یکی از بانیان این شیوه در قرن بیستم" واسیلی کاندینسکی" هنرمند روسی الاصل بود که اولین اثر خود را ( با نام بدیهه سازی) در سال 1910 به وجود آورد.
در هنر، انتزاع به معنی "زبده گزینی از طبیعت" است و روشهای گوناگون دارد. شاخصه ی بسیاری از روشهای انتزاع این است که سنت بازنمایی واقعیت مشهود و محسوس را کنار می گذارد و یا کم اهمیت می شمارد و ابداع یک کارکرد تازه برای درک بصری را کارکرد اساسی هنر می شمارد.
( Abstrection- Creation ) گروهی بودند که در پاریس شکل گرفتند و هنر انتزاعی هندسی را به توجه به اسلوبهای نو در نقاشی و حجم سازی دنبال کردند. و مجله ای به همین نام نیز انتشار دادند.
واسیلی کاندینسکی (۱۶ دسامبر ۱۸۶۶ - ۱۳ دسامبر ۱۹۴۴) نقاش روسی و نظریه پرداز هنری بود. وی یکی از معروفترین و اثرگذارترین هنرمندان قرن بیستم به شمار میرود، او با نقاشی اولین اثر مدرن ابستره را خلق کرد.



سوپرماتیسم "والا گرایی"
سوپرماتیسم سبکی متشکل از ترکیب بندی های نظام یافته انتزاعی است که توسط مالویچ در روسيه پایه گذاری شده است.هنرمندان اين سبك با استفاده از سطوح هندسی هم خانواده ، با استفاده از رنگ های ناب و خالص چون سفید و سیاه در صدد بیان احساسات محض و یا مفاهیمی چون عمق می باشند.
کنستراکتیویسم "ساخت گرایی"
این جنبش در روسیه توسط ولادیمیر تاتلین، بر مبنای هنر پیکاسو و کولاژهای کوبیسمی ایجاد گردید. هنرمندان این سبک با تأكيد بر ساختار شکل و فرم ، بیان مکانیت و زمانیت فضا ، تداوم و استمرار فضای درونی با پیرامون ، درصدد ایجاد آثار هنری ، بر مبنای اصول و فنون مدرن مهندسی هستند.

انتزاع هندسی
جنبشی منشعب شده از انتزاعی که بوسیله سطوح ناب هندسی و تأكيد بر رئالیسم فرم در صدد بیان تفاسیر و تعابیر شخصی است.
هنرمندان برجسته: پیت موندریان ، مارک روتکو ، جوزف آلبرز ، بورگان دیلر.

اکسپرسیونیسم انتزاعی
این جنبش در امریکا مطرح گردید که به نقاشیهای کنشی نیز معروف است. هنرمندان این سبک با عدم تأكيد بر ساختار شکل و فرم ، رنگ گذاری بر اساس حرکات بدنی و کنش روانی نقاش به طور آنی و تصادفی، درصدد بیان هیجانات و احساسات لحظه ای و آنی هستند.
هنرمندان برجسته: جکسون پالاک ، ویلهم دکونینگ و هانس هوفمان.
دادائیسم
این جنبش در آلمان و با دیدگاهی پوچ گرا و گرایشی ضد هنری و اعتراضی، درصدد تمسخر و ریشخند تمدن وهنر معاصر و ارزشهای مرسوم زمانه می باشد.شعار هنری این سبک «بی شکلي مطلق و نابودگری خود آفرینندگی» است. این جنبش حاصل فشارهای ناشی از جنگ جهانی اول است. عنصر تصادف در این جنبش نقش بسزایی دارد. تکنیک «فوتومونتاژ» توسط هنرمندان این جنبش ابداع شده است.
هنرمندان برجسته : ماکس ارنست ، رائول هوسمن ، هانس ژان آرپ، مارسال دوشان.

سورئالیسم "وهم گری"
مهمترین جنبش ادبی و فلسفی قرن بیستم که هنرمندان سرخورده سه جنبش فتوریسم ، کوبیسم و دادائیسم ، در کافه ولترزوریخ آلمان به کوشش آندره برتون ، بیانیه آن را صادر نمودند. هنرمندان این جنبش با تایید نظریه فروید، درصدد بیان نا امیدی انسان غربی ، در بحران اجتماعی و حل تناقض رویا و واقعیت در یک ابر واقعیت هستند.
هنرمندان برجسته: سالوادوردالی ، خوان ميرو ، مارک شاگال ، رنه مارگریت ،آندره ماسون ، ماکس ارنست ، خاورز ، آلبرتو جاکومتی.



آپ آرت"هنر دیدگانی"
این جنبش توسط «ویکتور وازارلی» مطرح گردید. هنرمندان این جنبش با استفاده از نقطه و خط و به مدد رنگ گزاری و سایه روشن کاری با استفاده از خطای باصره و توهم دید مخاطب ، درصدد القای مفاهیمی چون ریتم ، حرکت ، حجم مجازی، عمق و .....می باشند.
هنرمندان برجسته: ویکتور وازارلی ، بریژیت رایلی ، استانلی تایگر من.



فتورئالیسم
این جنبش در آمریکا مطرح شده و به «رئالیسم اغراق آمیز» نیز معروف است.دراین جنبش با هنر عکاسی رقابت می شود. موضوع عمده این آثار، انسان می باشد. در این آثار از تکنیک هایی چون آکلریلیک روی بوم و پلی استرهای شیشه رنگی استفاده می شود.
هنرمندان برجسته: چاک کلوس ، آلفرد لزلی 
نئورئالیسم
جنبشی در تقابل با اکسپرسیونیسم انتزاعی است که گاها واقع گرائی اجتماعی نیز خوانده میشود.
در این جنبش هنرمندان با استفاده از اصول هنر تجسمی و کاربرد اسلوب های نوین در صدد تجسم فضایی ابدائی با معانی غیر وابسته به مظاهر عینی واقعیت میباشد.
از هنرمندان:فرناند لژه . بن شان . داوید آلفارو سیکه ایروس . دیه گو ریورا . خوزه کلمنت اوروزکو.

پاپ آرت "هنر مردمی"
این جنبش در دهه 50 قرن بیستم ،توسط اندی وارهول و روی لیشتن اشتاین، درانگلستان و امریکا مطرح شد. هنرمندان این جنبش با استفاده از ملزومات دور ریختنی جامعه (قوطی نوشابه ، عکس و...) در صدد بیان هر چه قوی تر سنت ها و فرهنگ های بومی و اعتقادات قبیله ای می باشند.
هنرمندان برجسته : اندی وارهول ، روی لیشتن اشتاین ، رشن برگ ، جاسپرجونز.

پست مدرن
-کانسپچو آل آرت"هنر مفهومی"
این جنبش دراواخر دهه 1960 مطرح شد. در این جنبش مفهوم مهمتر از ابزار و چگونگی اجزای است و هدف اصلی ، رسانیدن مفهوم یا ایده ای به مخاطب است .
هنرمندان برجسته: سل لویت ، داگلاس هیوبر ، جوزف کاسوت ، بروس نومان.
-مینیمال آرت "هنر کمینه"
جنبشی آغاز شده از امریکا که هدف پیروانش پژوهشی دوباره با انواع ساختارهای مدولی ، فضایی و شبکه ای ، برای توضیح مفاهیمی چون فضا ، فرم و مقیاس است و هر گونه بیان گری و توهم بصری را نفی را مردود می داند.
هنرمندان برجسته: رونالد جاد ، کارل آندره

کانسپچو آل آرت (هنر مفهومی):
این جنبش دراواخر دهه 1960 مطرح شد. در این جنبش مفهوم مهمتر از ابزار و چگونگی اجزای است و هدف اصلی ، رسانیدن مفهوم یا ایده ای به مخاطب است .
هنرمندان برجسته: سل لویت ، داگلاس هیوبر ، جوزف کاسوت ، بروس نومان.
مینیمال آرت (هنر کمینه) :
جنبشی آغاز شده از امریکا که هدف پیروانش پژوهشی دوباره با انواع ساختارهای مدولی ، فضایی و شبکه ای ، برای توضیح مفاهیمی چون فضا ، فرم و مقیاس است و هر گونه بیان گری و توهم بصری را نفی را مردود می داند.
هنرمندان برجسته: رونالد جاد ، کارل آندره
نقاشان یکشنبه(ندیده ها) :
جنبشی منشعب شده از سمبولیسم که هنرمندان آن فاقد تحصیلات آکادمیک بودند.
هنرمندان برجسته : هانری روسو.
رئالیسم (واقع گرایی)
رئالیسم یا واقع گرایی، تفکری است مبنی بر این اعتقاد که وجود و هستی ِ اشیا و پدیده ها مستقل از ادراک و حواس ِ بشر است. در زمینه ی هنر، رئالیسم شیوه ای است که به تجسم حقایق و واقعیت ها می پردازد. وجه تمایز ِ عمده ی رئالیسم با دیگر سبک ها در این است که از هر گونه خوشایند کردن ِ مضامین می پرهیزد، شعار پردازی نمی کند و وعده های شیرین نمی دهد، واقعیت را همان گونه که هست می نمایاند. هنرمند ِ رئالیست، مشهودات را با دیدی دقیق و به دور از هر گونه گرایش و تعلق ِ خاطر و کمال بخشی ِ ایده آلی به تصویر در می آورد. در زمینه ی نقاشی نماینده ی اصلی رئالیسم «گوستاو کوربه» نقاش ِ بزرگ ِ فرانسوی است. (رئالیسم ِ قرن ِ 19 میلادی)
امپرسیونیسم (دریافت گرایی)
امپرسیونیسم عنوانی بود که به مسخره به مهم ترین پدیده هنری قرن ِ نوزدهم و نخستین حرکت ِ نوین ِ هنری داده شد. این عنوان از تابلویی متعلق به «مونه» به نام ِ «امپرسیون؛ طلوع ِ آفتاب» ـ که بازی نور را بر روی آب نشان می دهد ـ اقتباس شده بود.
عنوان ِ مذکور، نخستین بار در سال ِ 1874، در نمایشگاهی از آثار ِ مونه، رنوار، سیسلی، پیسارو، سزان، و چند تن ِ دیگر به کار رفت. هدف ِ اصلی ِ امپرسیونیسم، دست یافتن به یک طبیعت گرایی تازه بر اساس ِ تجزیه و تحلیل ِ دقیق ِ رنگ ها و والورهای سایه روشن بود. امپرسیونیست ها می خواستند بازی نور بر روی اشیا را نشان بدهند. این شیفتگان ِ طبیعت، با به تصویر در آوردن ِ مضامین ِ مختلف در پی آن بودند که درک آن «لحظه»ی مملو از احساس را از ذهن ِ خود به بیننده منتقل سازند و برای اولین بار رنگ های تاریک، نظیر ِ سیاه را از روی تخته رنگ های خود پاک کردند و سایه ها را از ترکیب رنگ ِ شیء با رنگ ِ مکمل ِ آن به دست آوردند (مثلا وقتی رنگ ِ یک شیء زرد بود آن ها سایه ی آن را از ترکیب ِ بنفش با زرد درست می کردند.). امپرسیونیست ها برای آن که بتوانند بازی های نور را نشان بدهند مجبور بودند با سرعت هر چه بیشتر کارکنند؛ به همین جهت معمولا سطح ِ تابلوهای آنان بافتی خشن و لکه لکه پیدا می کرد که واضح و شفاف نبود.
از نقاشان ِ معروف ِ این سبک می توان به «پیر آگوست رنوار» و «کلود مونه» اشاره کرد.
سمبولیسم (نماد گرایی)
سمبولیسم به معنای نماد گرایی، جنبشی بود که از 1885 تا 1911 بر هنر ِ اروپا سایه افکند. در این شیوه، هنرمند واقعیت ها را نه به طور ِ مستقیم بلکه به صورت ِ نمادها یا سمبول هایی تاثیرگذار ارائه می کرد. این نمادها متضمن چیزی جز شناخت ِ ذهنی ِ هنرمند از واقعیت ها نبودند. ذهنیت در کار ِ سمبولیست ها شکل ِ افراط به خود می گرفت و به همین دلیل مضامین ِ هنر ِ سمبولیک مضامینی بغرنج و معما گونه اند. هنرمندان ِ سمبولیست آثار ِ خور را به الهام از آثار ِ هنری اوائل ِ رنسانس و نیز آثار هنر ِ شرقی به وجود آوردند؛ لذا شیوه نمایش اشیاء در آن ها با شیوه ی واقع گرایانه ی سنتی مغایرت داشت. هنرمندان مشهور این سبک «پل گوگن» و « گوستاو کلیمت» را می توان نام برد.
اکسپرسیونیسم (هیجانگری)
اکسپرسیونیسم عبارت است از شیوه ای که در آن برای بهتر بیان کردن ِ حالت های درونی از اغراق در رنگ ها و شکل ها استفاده می شود. به عبارت ِ دیگر اکسپرسیونیسم شیوه ای است عاری از طبیعت گرایی و واقع گرایی که اَشکال، فرم ِ حقیقی ِ خود را ندارند بلکه طبق ِ ذهنیات ِ نقاش به تصویر در می آیند تا حالات ِ عاطفی هر چه روشن تر نمایانده شود. اکسپرسیونیسم سابقه ای دیرینه دارد و نقاشان ِ آلمانی بانیان ِ این شیوه بودند. اما در معنای محدودتر واژه اکسپرسیونیسم، می توانیم بگوییم که این شیوه با «ون گوگ» به وجود آمد و از 1911 به بعد رواج یافت. به جز «ون گوگ» از «ادوارد مونش» به عنوان ِ هنرمند این سبک می توان نام برد.
فوویسم (ددگری)
فوویسم از ترکیب ِ کلمه ی «فوو» (به معنی ِ جانور وحشی) و پسوند «ایسم» (به معنای گرایش) درست شده و منظور از آن، آثاری است که با سطوح ساده رنگی( معمولا رنگ های تند) و شکل های اغراق آمیز و تحریف شده همراه هستند. این شیوه نخستین تحول ِ هنری ِ قرن ِ بیستم است و «هانری ماتیس» به عنوان ِ رهبر این نهضت ِ هنری شناخته شده است.
کوبیسم( حجم گرایی)
کوبیسم، این منشاء ِ هنرهای آبستره را به سادگی نمی توان تعریف کرد؛ زیرا نه از فلسفه ی خاصی الهام گرفته بود و نه بر نظریه ی زیبایی شناختی ِ معینی تکیه می کرد. کوبیسم بر اساس این اعتقاد به وجود آمده بود که روش ها و قراردادهای مرسوم هنری، به خصوص نقاشی نادرست و کهنه اند و لذا نسل ِ هنرمندان ِ جوان می باید وسیله ی بیان ِ تصویری ِ تازه ای کشف و یا ابداع کند. «براک» و «پیکاسو» این سبک را پایه گذاری کردند.
یکی از اهداف عمده ی کوبیسم این بود که واقعیت ِ ملموس ِ هر چیز را بدون توسل به تدابیر چشم فریب ارائه کند. نقاش ِ کوبیست می خواست از هر تابلویی یک واقعیت ِ ملموس ِ تازه و نه یک تصویر ِ وهم انگیز از ادراک بصری ِ واقعیت به وجود بیاورد. کوبیست ها نظام پرسپکتیو ِ خطی ِ سنتی را ، که از رنسانس به بعد بر نقاشی اروپا حاکم بود، در هم ریختند و به هنرمند حق دادند که در یک زمان از نقاط ِ دید مختلفی به یک شی نظر بیفکند. «پیکاسو» و «براک» مشهورترین نقاشان این سبکند.
فوتوریسم
فوتوریسم گرایشی هنری بود که اندکی پیش از جنگ جهانی اول، توسط برخی از نقاشان ایتالیایی پایه گذاری شد. این نقاشان به مخالفت با نسبت گرایی رایج زمان ِ خود برخاسته بودند و می خواستند با کنار گذاشتن ِ فرم قراردادی و با تاکید بر سرعت، شتاب و خشونت ِ عصر ِ ماشینی، حرکت جنبش را به تصویر در آوردند.
فوتوریست ها می خواستند حرکت ِ واقعی بدن یا ماشین را نشان دهند، آن ها می گفتند که دینامیسم ِ(حرکت) کلی را می باید به صورت ِ احساس ِ دینامیک(حرکتی) نشان داد (مثلا اسبی در حال ِ حرکت، با چهار دست و پا، با چیزی در حدود بیست دست و پا نشان داده می شد.)
به اعتقاد ِ آن ها حرکت و نور، جوهر اشیا را در هم می ریخت. بیانیه ی فوتوریسم را «بوچیونی، کارا و سورپنی» امضا کرده بودند، که از هنرمندان بنام ِ این سبک می باشند. در بین ِ معماران نیز «سان الیا» معروف ترین معمار ِ به سبک فوتوریسم است.
دادائیسم و سوررئالیسم
دادا مکتبی بود «ضد هنر» که طی جنگ جهانی اول، توسط گروهی هنرمند به رهبری «تزارا» شاعر رومانیایی، در زوریخ شکل گرفت. این حرکت ِ عصیانگرانه حاصل ِ نوعی هیجان و شوک ِ عصبی ِ ناشی از جنگ بود که از حوالی سال ِ 1915 تا 1922 دوام آورد. پیروان ِ این نهضت تمامی ِ آن چه را بشر پیش تر معقول می دانست طرد کردند و به تخریب ِ آن ها همت گماشتند. شکار ِ اصلی ِ آنان این بود: « نابودگری، خود آفرینندگی است». مشهورترین نمونه آثار دادائیست، تصویری از مونالیزا بود که «دوشان» نقاش ِ فرانسوی برای آن سبیل گذاشته بود.
جنبش ِ دادا را می توان یکی از مبانی ِ سوررئالیسم دانست یا «وهمگری» که از اتحاد ِ بعضی جنبه های کوبیسم ــ نظیر ِ کلاژ ــ و پوچ گرایی دادا به وجود آمد که در تاریخ ِ هنر سابقه ای دیرینه دارد. بعد از زوال ِ دادا در 1922 آندره برتون، بقیه ی دادائیست ها را تحت ِ نام ِ سوررئالیست گرد ِ هم آورد. هدف ِ این گروه ِ تازه تشکیل شده این بود که هنرمند را از دایره ی معمول ایده های تصویری و همچنین از تمام ِ طریقه های پذیرفته شده بیان دور کنند تا بتوانند بر حسب ِ تلقین های ضمیر ِ ناخودآگاه ِ خویش دست به آفرینش بزند.
بنابراین می توان گفت که سوررئالیسم، رویا و واقعیت را در هم می آمیخت. شیوه ی سوررئالیسم در دو مسیر رشد کرد، یکی فانتزی ِ (بازیگونه) محض و دیگری بازسازی ِ آگاهانه ی جهان ِ رویا.
«ماگریت» و «سالوادور والی» از جمله چهره های مشهور ِ سوررئالیست ها هستند.
آبستره
هنر ِ آبستره یا هنر ِ تجریدی و یا انتزاعی، هنری است که به مضمون ِ اثر ِ هنری اعتقادی ندارد، بلکه صرفا بر ارزش های زیبایی شناختی ِ فرم و رنگ تاکید می کند. بر این اساس بسیاری از آثار ِ هنری ِ صرفا تزئینی که موضع ِ مشخصی ندارند، در حیطه ی هنر ِ آبستره قرار می گیرند. از سردمداران ِ هنر ِ آبستره در دوران ِ جدید می توانیم از «وایسکی کاندینسکی» نام ببریم. هنر ِ آبستره مشتقات ِ گوناگونی داشته است که از آن جمله اند: آبستره اکسپرسیونیسم، اکشن پین تینگ و تاشیسم. در این سه شیوه ی اخیر، عمدتا بر خود انگیختگی و عدم ِ تعهد در به وجود آوردن ِ شکل ها و نقش ها تاکید می شود.
اُپ آرت
این شیوه ی هنری ِ دهه ی 1960 بر مبنای این تفکر به وجود آمد که نقاش یا پیکره ساز می تواند تاثیراتی چشمی به وجود بیاورد که بیننده را به توهم ِ بصری دچار کند. مثلا نقوشی که «وازازلی» یا «بریجت رایلی» ساخته اند به خودی ِ خود، بی حرکت و ساکن اند اما چشم ِ بیننده را آن قدر خیره می کنند که بیننده آن ها را متحرک می بیند.
























